خرید بک لینک
دلم برای بغض های کودکی ام تنگ شده است ...

و برای دلتنگی های نوجوانیم ...

و حسرتهای دیروزیم ...

آه ... زندگی ...

من هنوز تو را نمی شناسم ...

گاهی مفاهیمت را چه قدر تلخ در رگهایم تزریق می کنی ...

و من هر روز بیمارتر می شوم.

برچسب: تزریق چربی,تزریق ژل,تزریق,تزریق پلاستیک,تزریق آمپول,تزریق بوتاکس در واژن,تزریقات,تزریق بوتاکس,تزریق ژل گونه,تزریق ژل لب, نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 6:38

مراجع: نمیشه تو جمع با شیوه حرف زد خیلی ضایع هست. درمانگر: زندگی انتخاب رنج هاست. مراجع: این احمقانه ترین جمله ای هست که من شنیدم. درمانگر: و من احمقانه به آن باور دارم. ********************* وارد کلینیک شد فضا سنگین تر از اون چیزی بود که انتظارشو داشت. رفت پیش منشی یه نفس عمیق کشید گفت سسسسسلام با ........ نوبت دارم. - شما؟ با پرسیدن همین سوال همه حس های خوبش از بین رفت. هم از اینکه اومده بود منصرف شد هم انگیزش برای ومدن بیشتر شد. الان یعنی باید معرفی کنم؟ اخه چطوری؟ من روی حروف اسم و فامیلم لکنت دارم، یعنی میشه بالاخره راحت صحبت کنم؟ اسمشو با کمک پیشوندش گف

برچسب: جمله احمقانه,جمله های احمقانه, نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 6:38

می خوام امروز بهت برچسب بدم ... اووووه ... چه خوب ! همین طور که درمانگر توصیه های لازم را می نوشت، با مادر هم صحبت می کرد. پسر کوچولو بر چسبهای ماه را یکی یکی به نقاط مختلف صورت درمانگر من می زد آخر جلسه وقتی خواست از اتاق بره بیرون گفت : یکی هم می خوام روی دماغت بزنم باشه ... بزن و برو پسرک رفت و درمانگر به صورت خودش در آینه نگاه کرد ... روسری کرم و صورت پر از ماه ! درمانگر خندید و گفت حالا شدم " هورماه "

برچسب: نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 6:38

وبلاگ کوچک من ...

چه قدر من با تو خاطره دارم ...

امشب دلتنگ نوشتن شدم ولی این قدر آنچه در ذهنم گذشت پیچیده بود که نتوانستم ساده اش کنم ...

میدانی ... من از تعارض نیروهای درونیم می هراسم ... گاهی وارد جنگ میشم و گاهی نظاره می کنم...

نمی دانم از کدام طرفداری کنم . مثل مادری که نمی تواند فرزندی که زاییده خویش است را به دیگری برتری دهد.

فرزندان من بر سر کدام میراث از مادر به نزاع پرداخته اند ...

برچسب: همه فرزندان من,همه فرزندان من دانلود,همه فرزندان من 1376,همه فرزندان من سریال,همه فرزندان من محمد دستگردی,همه فرزندان من سال 76,سریال همه فرزندان من ویکی پدیا,داستان فیلم همه فرزندان من,دانلود مجموعه همه فرزندان من,سريال همه فرزندان من, نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 6:38

ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آنموقع من 9-8 ساله بودم. یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود. من قداّم به تلفن نمیرسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم. بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همهکس میداند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود. نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود. من در زیرز

برچسب: نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 6:38

گاهی وقتها دلم می خواهد بعد از یک جلسه سخت درمانی، ساعتی بدون اینکه مراجعی ببینم، در سکوت استراحت کنم ... دلم برای لحظات ساده درمانگران می سوزد ... درمانگرانی که این روزها از همه طرف تحت فشار قرار می گیرند ... و به این فکر می کنم که شاید هزینه های گزافی که پرچمداران آی اس آی و نوبل از مراجع طلب می کنند برای بعضی از مراجعان یک نوع درمان محسوب می شود ... درمانی که در توان هر درمانگری نیست ... گاهی وقتها هم دلم می خواهد بعد از یک روز کار سخت، یک نفر بگوید خسته نباشی ! شانه های من محکم هستند ... و گاهی هم دوست دارم یک نفر باشد که فقط برای حرفهای من باشد ... مثل پروانه ای

برچسب: خیال پردازی های عاشقانه,خیال پردازی های کودک,خیال پردازی های من, نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 6:37

بعضی وقتها دلم برای بعضی مراجعانم تنگ میشه طاها یکی از اون شیطونهای جنتلمنه وقتی از در وارد میشه حتما باید دست بده و یه سلام که می کنه از لحن صداش معلومه که امروز قصه های جدیدی برای گفتن داره ... یه پسر بچه هفت ساله که با چند جلسه خیلی زود بخشی از ذهن من را از آن خودش کرد! یک هفته ای هست نددیدمش ... با اون دو تا هفت تیر کاغذیش یکی هم برای من درست کرده و من توی کشوم گذاشتم و هر بچه ای میاد کلی باهاش پز می دم یه بار یه بچه ای گفتم باید برم یه تفنگ مثل تو بخرم. با یه حالت جدی به تفنگ کاغذیم اشاره کرد و گفت نمی خواد بخری، تو که یکی داری . و من فهمیدم این قدر خوب این تفن

برچسب: نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 6:37

صفحه بندی